تبليغاتX
شاه سیب - قلعه
اشعار و نوشته های ایلناز حقوقی تخلص : باران
 

نکبت گرفته است تمام قبیله را

دارند بین غمزده ها جار می زنند :

فردا به وقت خنده ی تلخ سپیده دم

سردارهای عاطفه را دار می زنند

 

وحشت به چشم های زمان رخنه کرده است

فریاد های ثانیه بیداد می کند

شمع نگاه خاطره خاموش می شود

پس لرزه های سایه ، غم آباد می کند

 

...یک ماه پیش قافله ای از دیار آه

بر سرزمین خاطرمان سلطه کرده است

یک ماه پیش قبله ی ما را ربوده اند

دین را به ترس داده و گشتیم غم پرست ...

 

... حالا به دور قلعه ی قلب من و شما

سربازهای غصه به یغما نشسته اند

شهزاده ام ! قلندر مغرور من ! ببین !

چشمان بی قرار من از گریه خسته اند

 

فردا بگو نیاید و در عمق چشم هات

شب را بگیر و حبس کن و روز را بکش

این التماس آخر دستان ماه توست

در این سیاه مرگ نشین ستاره کش

 

دیوارهای شیشه ای قلعه محکم است

بانو ! نترس ! شاه تو پیروز می شود

سردارهای عاطفه آزاد می شوند

شب های بی ستاره ی ما روز می شود

 

با من برقص و دست به دستان عشق ده

بانو ! بخند ! خنده ی تو مرگ غصه هاست

شمع نگاه خاطره در چشم های توست

این قلعه از نهایت عشق تو پا به جاست ...

 

... دارند در قبیله ی ما جار می زنند

پیروزی تبسم این عشق کهنه را

با هم به سجده های غزل تکیه می دهیم

پشت سر وضوی نگاه عزیز ما

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 14:54  توسط ایلناز حقوقی |