تبليغاتX
شاه سیب - سلحشور
اشعار و نوشته های ایلناز حقوقی تخلص : باران
سلحشور

سردارهای باور من مست می شوند

روزی که لشکر نفست می رسد ز راه

عطر است در کلام شما شهسوار مرد ؟

یا این که جادویی است در آن چشم بی گناه ؟

 

با جنگ تن به تن به سراغم بیا که من

آزاد هستم از همه سربازهای دل

با لشکر طلوع تو پیکار می کند

شب های پر ستاره ی بی انتهای دل

 

آتش به جان قلعه ی غم می زنی و باز ...

انکار می کنم که به قلبم رسیده ای

تسلیم حرمتت شده خاتون شرم من

از چلستون حرمت آقا تپیده ای ؟

 

عشق حماسی تو دلم فتح می کند

 ـ این سرزمین قاف نشین قدیم را ـ

شهزاده ی نگاه تو تاراج می برد

بانوی چشم های من پر ز بیم را

 

تا چشم کار می کند اینجا قلندر است

ـ سربازهای قافله سالار یاد تو ـ

راه گریز نیست اسیرم و رهسپار

در بند دست هات به تالار یاد تو

 

دف می زنند ثانیه های غرور تو

اینجا چهلچراغ غرور تو روشن است

بر استواری نفست تکیه می دهد

احساس تازگی غریبی که در من است

 

آباد می کنی همه دنیای قلب من

ـ این سرزمین که فتح نگاه تو شد ـ  وبعد ...

از مرزهای خستگی اش می رهانی و

پیوند می دهیش به دنیای خود و بعد ...

 

هم رقص تار شادی خود می کشانیم

در محضر بزرگ سلحشور قصه ها

هم پای پای کوبی پیروزی توام

گرمم ز مست عشق سلحشورمان ، خدا

 

این سرگذشت ماست شهنشاه باورم

فصلی ز سر نوشت که می خواندش خدا

تا انتهای قصه اسیرم کن و ببر

در قصر چشم هات همیشه و پا به پا

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 13:12  توسط ایلناز حقوقی |