تبليغاتX
شاه سیب - قصه گو
اشعار و نوشته های ایلناز حقوقی تخلص : باران

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

قصه گو

یک قصه ی قدیمی و یک دفتر سپید

از با تو پر زدن به شبستان باورم

فصلی دگر نوشته شده از سکوت ما

فصلی سپیدتر ز ورق های دفترم

 

یک قصه ی قدیمی و یک قصه گوی پیر

با چشم های خسته ز تکرار فاصله

مشتاق فصل آخر و پایان فصل غم

فصلی ز شادی و سخن و شور و هلهله

 

هی قصه گوی پیر به ساعت نگاه کرد ...

پس کی تمام می شود این شام رو سیاه

کی می دمد سپیده ی بخت تو ، نازنین ؟

کی می رسد به مهر ، خدایا ! نگاه ماه

 

چشمان پیر بسته شد و سوی خواب رفت

شاید که سوی چشم من آرد کمی ز خواب

غافل از این که اول این قصه خواب را

از چشم های خسته ی خود کرده ام جواب

 

ساییده می شود نگه سنگی زمان

بر روی ساعتی که ز تکرار خسته است

یک ذره نور نیست در این ظلمت سکوت

انگار نور هم دگر از غم شکسته است

 

کم کم به خواب می رود حتی نگاه شمع

چیزی دگر نمانده به پایان روشنی

هم رنگ سر نوشت شب و قصه می شوم

بی هیچ صبح صادق و بی هیچ روزنی

 

کم کم امید از دل من محو می شود

حتی دگر ز اشک نشانی نمانده است

اما ، نه !... ناگهان به خودم بانگ می زنم :

دست ترانه را که دگر غم نخوانده است

 

با قدرتی شکفته ز دامان اشتیاق

از ابتدای دفتر دل تا نهایتش

یک جمله می نویسم و فریاد می زنم :

نفرین به غم ! سکوت ! به آغاز و غایتش !

 

کم کم سیله می شود آن دفتر سپید

از جمله ی : ( من و تو به خورشید می رسیم )

کم کم سپید می شود این شام سر نوشت

تا روشنای چشمه ی امید ، می رسیم

 

بیدار شو تمام شد آن شام رو سیاه

فصلی دگر بخوان تو ز آغاز ما شدن

ای قصه گو ! جوان شدنت را نظاره کن

طرحی بزن همیشگی از نام او و من

 

ای عشق ! قصه گوی من و سرنوشت من !

(( بارانی )) از سرای محبت به شب ببار

بر پا کن از حرارت دل ها ،  قیامتی

دستان مهر را تو به دستان مه سپار

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 13:6  توسط ایلناز حقوقی |