![]() |
![]() |
|
| اشعار و نوشته های ایلناز حقوقی تخلص : باران |
|
نشکن
تو را به هستی پروانه، یاس را نشکن برنده ایم، شش آورده تاس را نشکن فقط کمی به درو مانده محض آن همه شوق که کاشتیم، عجولانه داس را نشکن سپاس آمدنت را هزار سجده زدم نرو ! گناه نکن ! این سپاس را نشکن ببین که برگ برنده به دست ماست هنوز تو را به حرمت بی بی ت، آس را نشکن خدای نیمه شب چشم های من شده ای تقدس نفس این قیاس را نشکن |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 17:26 توسط ایلناز حقوقی |
|
|
سلحشور
سردارهای باور من مست می شوند روزی که لشکر نفست می رسد ز راه عطر است در کلام شما شهسوار مرد ؟ یا این که جادویی است در آن چشم بی گناه ؟
با جنگ تن به تن به سراغم بیا که من آزاد هستم از همه سربازهای دل با لشکر طلوع تو پیکار می کند شب های پر ستاره ی بی انتهای دل
آتش به جان قلعه ی غم می زنی و باز ... انکار می کنم که به قلبم رسیده ای تسلیم حرمتت شده خاتون شرم من از چلستون حرمت آقا تپیده ای ؟
عشق حماسی تو دلم فتح می کند ـ این سرزمین قاف نشین قدیم را ـ شهزاده ی نگاه تو تاراج می برد بانوی چشم های من پر ز بیم را
تا چشم کار می کند اینجا قلندر است ـ سربازهای قافله سالار یاد تو ـ راه گریز نیست اسیرم و رهسپار در بند دست هات به تالار یاد تو
دف می زنند ثانیه های غرور تو اینجا چهلچراغ غرور تو روشن است بر استواری نفست تکیه می دهد احساس تازگی غریبی که در من است
آباد می کنی همه دنیای قلب من ـ این سرزمین که فتح نگاه تو شد ـ وبعد ... از مرزهای خستگی اش می رهانی و پیوند می دهیش به دنیای خود و بعد ...
هم رقص تار شادی خود می کشانیم در محضر بزرگ سلحشور قصه ها هم پای پای کوبی پیروزی توام گرمم ز مست عشق سلحشورمان ، خدا
این سرگذشت ماست شهنشاه باورم فصلی ز سر نوشت که می خواندش خدا تا انتهای قصه اسیرم کن و ببر در قصر چشم هات همیشه و پا به پا
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 13:12 توسط ایلناز حقوقی |
|
|
(دو چکه سیب )
سلام ... صبح به خیر ... حالتان خوش است آقا ؟ جسارت است ... ولی ... می دهید دست آقا ؟ خوش آمدید دلم سفره پهن کرده کمی ... ز باغ چشم شما سایه رهن کرده کمی ... ... کمی غزل و کمی نان نبض پنجره ها و چای داغی شیرین ترین خاطره ها دو چکه سیب ز شوق گناه (( بارانی )) و یاس های لبالب ز عطر مهمانی شمیم خنده که در خاطر فضا مانده و رد عشق که در چشمتان به جا مانده چقدر دست به دست دقیقه ها دادیم چقدر خاطره از انتظار ما مانده ... چقدر گریه کشیدیم روی خنده ی ماه چه سایه های غریبی ز گریه ها مانده ... ... و حال ... گریه کدام است ؟ ... خنده کن آقا ! کنون که رو به شما دست هام وا مانده کنون که نیمه شب است و ... غزل رسیده ز راه چه خنده های قشنگی کشیده ایم به ماه چه لحظه های بزرگی ... من و شما و خدا و لحظه های پس از این که می رسد با ما ... ... عجب شبانه ی داغی که سر نمی رود و ... سه نقطه بار ... شبانه به انتها مانده ... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 11:47 توسط ایلناز حقوقی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
قرار هست بیایی و سقف چکه کند ...
|
| پیوندهای روزانه |
|
همین دیروز آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1387 مرداد 1386 اردیبهشت 1386 اسفند 1385 آذر 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 |
| آرشیو موضوعی |
|
تبسم عشق روی این لحظه های تازه نفس ... |
|
RSS
|