تبليغاتX
شاه سیب
اشعار و نوشته های ایلناز حقوقی تخلص : باران
سلام به همه ي هم دل ها و هم زبان هاي دل باران

دوستان پرسيده بودند : آفتاب كن يعني چه ؟

آفتاب كن يه باوري فراتر از طلوع كردنه

وقتي مي گن طلوع كن معلوم نيست كه آفتاب هم در مي ياد  يا نه

يعني اين كه ممكنه خورشيد طلوع كنه ولي آفتاب نكنه ممكنه بره پشت ابر و آفتابي در كار نباشه

اما وقتي كه خورشيد يا عشق(   كه منظور هم همين عشقه ) آفتاب كنه حتما همه جا روشن ميشه

اميدوارم ابهام دوستان عزيزم رفع شده باشه

تا بعد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 12:36  توسط ایلناز حقوقی | 
 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 13:35  توسط ایلناز حقوقی | 
بر گرد

دلم شکست ولی ... آفتاب کن برگرد

ستاره هست ولی ... آفتاب کن برگرد

نذار بی کس و تنها ... نذار خسته شوم

غزل گسست ولی ... آفتاب کن برگرد

شبیه خستگی پیچکم که بر تن آب

ترانه بست ولی ... آفتاب کن برگرد

ز بی بهانگی دوست داشتن آقا !

فضا پر است ولی ... آفتاب کن برگرد

... و شب که سایه گه ام شد دوباره تب کردم

دلم شکست ولی ... آفتاب کن برگرد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 13:25  توسط ایلناز حقوقی | 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

قصه گو

یک قصه ی قدیمی و یک دفتر سپید

از با تو پر زدن به شبستان باورم

فصلی دگر نوشته شده از سکوت ما

فصلی سپیدتر ز ورق های دفترم

 

یک قصه ی قدیمی و یک قصه گوی پیر

با چشم های خسته ز تکرار فاصله

مشتاق فصل آخر و پایان فصل غم

فصلی ز شادی و سخن و شور و هلهله

 

هی قصه گوی پیر به ساعت نگاه کرد ...

پس کی تمام می شود این شام رو سیاه

کی می دمد سپیده ی بخت تو ، نازنین ؟

کی می رسد به مهر ، خدایا ! نگاه ماه

 

چشمان پیر بسته شد و سوی خواب رفت

شاید که سوی چشم من آرد کمی ز خواب

غافل از این که اول این قصه خواب را

از چشم های خسته ی خود کرده ام جواب

 

ساییده می شود نگه سنگی زمان

بر روی ساعتی که ز تکرار خسته است

یک ذره نور نیست در این ظلمت سکوت

انگار نور هم دگر از غم شکسته است

 

کم کم به خواب می رود حتی نگاه شمع

چیزی دگر نمانده به پایان روشنی

هم رنگ سر نوشت شب و قصه می شوم

بی هیچ صبح صادق و بی هیچ روزنی

 

کم کم امید از دل من محو می شود

حتی دگر ز اشک نشانی نمانده است

اما ، نه !... ناگهان به خودم بانگ می زنم :

دست ترانه را که دگر غم نخوانده است

 

با قدرتی شکفته ز دامان اشتیاق

از ابتدای دفتر دل تا نهایتش

یک جمله می نویسم و فریاد می زنم :

نفرین به غم ! سکوت ! به آغاز و غایتش !

 

کم کم سیله می شود آن دفتر سپید

از جمله ی : ( من و تو به خورشید می رسیم )

کم کم سپید می شود این شام سر نوشت

تا روشنای چشمه ی امید ، می رسیم

 

بیدار شو تمام شد آن شام رو سیاه

فصلی دگر بخوان تو ز آغاز ما شدن

ای قصه گو ! جوان شدنت را نظاره کن

طرحی بزن همیشگی از نام او و من

 

ای عشق ! قصه گوی من و سرنوشت من !

(( بارانی )) از سرای محبت به شب ببار

بر پا کن از حرارت دل ها ،  قیامتی

دستان مهر را تو به دستان مه سپار

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 13:6  توسط ایلناز حقوقی | 
خدا

دیشب دوباره خواب تو را دیدم وخدا ...

دیشب ستاره های تو را چیدم و خدا ...

صدها هزار بار کشیدم تو را و بعد ...

هی دزدکانه عکس تو بوسیدم و خدا ...

از لابه لای پچ پچ (( باران )) و آفتاب

هفت قشنگ نام تو دزدیدم و خدا ...

از دل خوشی شاپرک و یاس و اطلسی

دیروز عطر دست تو بوییدم و خدا ...

بر بی قراری غزلم ، بر خماری اش

مست شراب ناب تو پاشیدم و خدا ...

با چنگ و دفّ آمدنت  ـ گام های تو ـ

شب تا سحر ز شوق تو رقصیدم و خدا ...

امشب خدا معبّر خوابم شد ، آمدی

از عمق لحظه ای که نفهمیدم ... و خدا ...

من را به چشم های تو آقا ! سپرده است

دست همان که باز سراییدم و خدا ...

امشب میان معرکه ی واژه و غزل

تا انتهای راه تو را دیدم و خدا

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 15:51  توسط ایلناز حقوقی | 
 
+ نوشته شده در  شنبه ششم خرداد 1385ساعت 12:11  توسط ایلناز حقوقی | 
شب

همین که بغض می شود سکوت های های من

دوباره خواب می شود پناه گریه های من

دوباره شانه های شب به من پناه می دهد

سلام می دهم به او که گشته هم صدای من

سکوت و انزوای شب به جای خواب های خوش

 و قلب تب که می تپد برای انزوای من

میان دست های ما اگر نبود فاصله

نگاه مهربان شب نمی شد آشنای من

من و شب و ستاره ها و ماه و نبض ساعتم

نشسته ایم منتظر به یاری خدای من

من و شب و ستاره ها و چشم های منتظر

که رد شود ستاره ای و بشنود دعای من

تگاه ماه در پی ات به هر کجا قدم زنان

که بی تو پادشاه غم دوباره شد گدای من

قدم بنه به خلوتم شبی و با خودت بیار

سبد سبد ز خنده های غم شکن برای من

شروع دل نشین من ! طلوع کن که بشکند

 بلور اشک ها و خاطرات بی بهای من

بیا به وقت صبحدم طلوع با تو دیدنی است

بیا به کوچه های شب دوباره پا به پای من

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم خرداد 1385ساعت 10:54  توسط ایلناز حقوقی | 
... سر این پیچ

سر این پیچ تو هستی و خدا هست  و من ...

سایه ات روی سر ثانیه ها هست و من ...

می تپم باز غزل ... وااااااای ! غزل آمده است !

باز هم محشر چشمان شما هست  و من ...

آبی معرکه تان را نفسم تازه شده است

غزل از دیدنتان سر به هوا هست  و من ...

عطر رز ،  عطر خدا ، آمدنت با (( باران ))

آفتاب نفست ، هفت به پا هست و من ...

... و من از آمدنت ماندنی شعر شدم

شعر خوش آمد آبادی ما هست و من ...

... و تپش های دل و ساعت و (( باران )) و غزل

سر این پیچ تو هستی و خدا هست و من

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 8:41  توسط ایلناز حقوقی | 
سیب سرخ

یک ((ما )) دمید در دل آن روزگار سرد

پروردگار عشق ، خداوند زن و مرد

یک صحنه ی نبرد و شیطان و سرنوشت

یک(( سیب سرخ )) ، ((آدم و حوا)) ، گناه زرد

آدم، نزول عشق و کاشانه ی زمین

بار امانتی که فقط ((ما)) قبول کرد

حوا از انتهای طراوت شکفته شد

آمد ((غزل)) چکاند به روی ضماد درد

شیطان شکست خورد ، خدا عشق آفرید

یک ما برنده بود در آن صحنه ی نبرد

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 8:15  توسط ایلناز حقوقی |