![]() |
![]() |
|
| اشعار و نوشته های ایلناز حقوقی تخلص : باران |
|
سلام دوستان بسیار خوبم
از بازدیدها و سر زدن هایتان بی نهایت سپاس گزارم لطف کنید و از نوشته های پیشین من نیز دیدن کنید منتظر قدم های نابتان هستیم ( من و دل ) تا بعد |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 9:56 توسط ایلناز حقوقی |
|
|
تیله
بنشین کنار کودکی لحظه های شعر بنشین ، خدا هنوز دو تا دوست داردم با تیله های رنگی شش پر بیا و بعد بنشین که تیله های خدا دوست داردم
آقا ! مداد رنگی من را ندیده ای ؟ دیروز روی طاقچه بود و کنار یاس دیروز که کشیدمت اندازه ی دلم دیروز که دمید ز عطرت ، بهار یاس
مشق شبم تمام شده ، خوش خط و تمیز نام تو بود سر خط خط های دفترم هی خط به خط نوشتمت آقا به رنگ سرخ هی خط به خط نوشتمت آقا ، به باورم
... اینک نشسته ای و همیشه خدای ما با تیله های رنگی تو دوست داردم رد می کند ز زیر نگاه غزل و بعد ، دست همین دو تیله ی تو می سپاردم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 14:22 توسط ایلناز حقوقی |
|
|
لکنت
غزل صداقت احساس می شود وقتی ... دلم شکوه گل یاس می شود وقتی ... تو را در آینه باران لحظه می بینم ... نگاه پنجره الماس می شود وقتی ... برای از تو سرودن قلم دوباره ز شوق دچار لرزه و وسواس می شود وقتی ... و ... وااااای ... قافیه ها هم دوباره تب کردند...!!! ردیف و قافیه آماس می شود ... وقتی ... و ... من ... من ... آه ... من ... آقا ! دوباره این لکنت ! غزل صداقت احساس می شود ... وقتی ... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 11:52 توسط ایلناز حقوقی |
|
|
مهر با چهره ی عشق و مهر لبخند بزن هفتینه ترین سپهر ! لبخند بزن پاینده ترین رفیق مرداد دلم پرورده ی ماه مهر ! لبخند بزن |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 9:44 توسط ایلناز حقوقی |
|
|
خدا پر از طلوع تبسم تو را نوشت خدا به رنگ دانه ی گندم تو را نوشت خدا هزار بار پیاپی مرا نوشت و باز برای بار هزارم تو را نوشت خدا
کشید یک زن و یک مرد هم سرشت خدا به راه کرد مرا با تو تا بهشت خدا شروع قصه ز چشمان مرد بود و زن رساند قصه ی ما را به سرنوشت خدا |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 9:41 توسط ایلناز حقوقی |
|
|
آغاز
یک فصل ، (( سیب )) آدم ، یک فصل عاشقانه آغاز آشنایی با کم ترین بهانه یک آسمان شقایق ، یک دشت پر ستاره یک بی کران احساس ، آغاز بی دوباره آغاز رویش گل با بوسه های شبنم یک آشیان خاکی با خنده های نم نم ناگه طلوع یک برق در چشم های آدم وان گه صدای یک رعد تا بی کران عالم رعدی ز قلب آدم از شوق دیدن او آری بهانه ، دل بود در آفریدن او در لحظه های دیدار قلبش به نام اوشد (( حوا )) غزل سرود و(( آدم )) کلام او شد ایزد چنین رقم زد سر فصل بودن (( ما )) حتی فرشته کف زد محض سرودن ما یک رعد و برق ساده یعنی شروع (( باران )) یعنی ولادت (( دل )) یعنی شروع (( انسان )) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 9:34 توسط ایلناز حقوقی |
|
|
سه نقطه همین تقدس قلبی میان مسجد ایمان همین تبلور هفتی ز آفتاب و ز (( باران )) همین تبسم عشقی همین نهایت باور همین طلوع رسیدن ز آفتاب وفا ،تر همین شروع بهاری که می رسد ز غزل ها ز جاده های من و تو که می رسد به ده ما همین بلند نشینی بزرگ مرد نگاهم ستاره پرور نوری و سایه پرور ماهم شمیم یاس غزل ساز شعرهای منی و برای باور آغاز ابتدای منی و قسم به حرمت دستات دوست دارمت آقا مرا ببر تو به همرات دوست دارمت آقا نشان سرخ وفایی وآشنای خدایی تو اعتبار درختی تو بیش از این همه هایی همین که ثانیه آغاز با تو بودن من شد همین که مثنوی تو پل سرودن من شد هزار و سیصد و هشتاد و پنج بار تو را من نه !... قد حرمت هر دل که آفرید خدا من قسم به زندگی آب دوست دارمت آقا به قطره قطره ی مهتاب دوست دارمت آقا شهاب می شود این شعر و آفتاب تویی تو خمار می شود این من شراب ناب تویی تو ادامه ی همه ی بیت های شعر تویی و سه نقطه های من و انتهای شعر تویی و سه نقطه ... حرمت عشقی سه نقطه ... باز سه نقطه ... همین تبسم عشقی ... همین نیاز ... سه نقطه |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 11:40 توسط ایلناز حقوقی |
|
|
رفوزه ( ۲ )
هنوز صفر هنوزم رفوزه ام استاد هنوز این من و این نمره های رفته به باد همان عقب نشین پریشان پر هیاهو ، من همان که می شکند در سکوتتان فریاد نه ، خسته نیستم از امتحان و نمره و درس نه ، بلکه خسته ام از ترس برگه ی خرداد بدون نمره ز چشمان درس می افتم و با قبولی خرداد می روم از یاد هنوز رد شده ی امتحان سخت شمام مرا قبول کنید ، نمره هر چه بادا ، باد |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 11:37 توسط ایلناز حقوقی |
|
|
کوه
نبود کوه ، تو بودی تویی که می مانی تویی که آخر عشقی ، صفای (( بارانی )) تویی که ثانیه را می شناسی از دیدار تویی که می رسد از تازه لحظه هات ، بهار تویی که ماه نشینی ، ترانه پیمایی و تا ستاره ی آخر همیشه با مایی تویی ، تو ، خاطره پرور ! همیشه ی معنا ! تویی که می شکفد زیر سایه ات رویا تو کوه واژه ی شوقی تو شور احساسی تو رنگ پرور عطر خوش گل یاسی ... و کوه آمد و رفت و تو را تبسم کرد و ابر ، شاعر چشم تو را ترنم کرد... و این خوش آمد آغاز توست ، می دانی و کوه رفت و تو هستی ، تویی که می مانی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 9:31 توسط ایلناز حقوقی |
|
|
مشق شب
تو را به جان ستاره ، دوباره ماه نکش دوباره با قلم باد تکیه گاه نکش نگاه کن به تبسم ، به کف زدن ، به صدا به روی خنده ی بی استخاره ، آه نکش تو از طراوت بی انتهای پر زدنی مرا به جرم پریدن چنین سیاه نکش نگاه سبز من و تو در انتهای وفاست به سوی زردی ، ناباورانه راه نکش ببین به روی دلم مشق عاشقی کردم به روی مشق شبم خط اشتباه نکش |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 9:3 توسط ایلناز حقوقی |
|
|
به وقت سیب بیا کوچه را پر از ما کن
صفای خلوت احساس را مهیا کن پر از ترنم (( باران )) و آفتاب بیا و هفت رنگ پلی از ترانه بر پا کن بیا و زمزمه کن : کوچه عطر ما دارد و بعد بارش مهتاب را تماشا کن بیا تقدس تیک تاک ساعت دل باش شمیم یاس غزل باش و باز غوغا کن ... غزل ، ستاره و (( باران )) و کوچه ای پایا به وقت سیب بیا کوچه را پر از ما کن |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 8:52 توسط ایلناز حقوقی |
|
|
شمیم دست تو و عطر یاس های بنفش غرور هفت ، طنین غزل ، هوای بنفش ستاره بازی شب ، اوج بازی احساس بهار آمدنت ، عطر عشق پرور یاس نهال پاکی چشمت ، تبلور یک مرد سرود خوانی پروانه و بنفشه ی زرد تقدس نفست با تو تا خدا بودن و مومن تو شدن با تو با خدا بودن و رهسپار غزل بودن و تبسم آب و قطره قطره چکیدن ز هستی مهتاب سلام ، شعر به پایان نمی رسد آقا شمیم دست تو و مثنوی و خاطره ها ... دوباره پرسه ی باران به کوچه ی من و تو شمیم دست تو و ... باز شعر از سر نو |
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 12:5 توسط ایلناز حقوقی |
|
|
مرد
سلام مرد کوچکم ، چقدر قد کشیده ای بزرگ تر شدی ز قبل به سروری رسیده ای سلام ماهک گلم ! بتاب شادتر بتاب ببر زچشم مادرت دوباره بوسه های خواب ... سلام مرد کوچکم ، منم ، همیشه مست تو به خلوت تو آمدم ، به فصل سرگذشت تو بیا مرا صدا بزن به لهجه ی ترانه ها بزرک مرد کوچکم ! برای دیدنم بیا |
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 11:25 توسط ایلناز حقوقی |
|
|
تولد
آسمان قطره قطره می شکند و آبی آبی رنگ می بازد چیزی به ویرانی اش نمانده همین شب ها ...
ستاره دیگر زادگاه ندارد دیگر طلوعش مرهم غریبی مان نمی شود که خود وطن ندارد
می گردند... چشم هایم به دور (( باران )) می گردند اشک هایم ستاره ستاره طلوع می کنند دستانم را سبد می کنم شاید آسمانی در دستانم متولد شود |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 9:40 توسط ایلناز حقوقی |
|
|
آفرین
به یک ستاره ، به یک آفرین و یک لبخند دوباره مشق شبم را قشنگ و بیتا کن اگر که زشت نوشتم و یا شلوغ و غلط دوباره گوشه ی برگ شلوغ را تا کن
دوباره قصه بگو از نگاه پنجره ها برای باغ شب و خواب کودکانه ی من همین که صبح دمید و ترانه خواند خروس بیا و بر سر خوابم دوباره بانگ بزن
بزرگ می شوم اما همیشه کودکی ام وزیر تک تک گل واژه های ذهن من است خدا و سرخ و تبسم ، همیشه ، مادر و عشق که عشق ، معنی بی انتهای ما شدن است
بزرگ می شوم و باز مشق شب دارم به روی دفتر دل از کتاب عشق نهان به برگ برگ دلم لحظه لحظه هدیه بده به رسم کودکه ام ، مهر آفرین (( باران )) ! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 9:33 توسط ایلناز حقوقی |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 8:29 توسط ایلناز حقوقی |
|
|
هفت رنگ
به هفت رنگ تو می ماند این کمانک آب که نقش بسته بر این نیلی بلند قشنگ ز حرف های زلال تو شکل می گیرد و آفتاب نگاهت بلور این همه رنگ
هوا پرنده نشین است و آسمان عاشق پر است خلوتش از شور و شوق چشمانت دل از ترنم (( باران )) توست پابرجا که سبز می شود از حرم داغ دستانت تبسم نفس هفت رنگ عشق تویی سرود این همه واژه ، غرور این همه شوق بهار می رسد از بی کران باور تو مرا به هستی ما می رساند از سر ذوق
همیشه ی دل (( باران )) ! شروع معنا پوش ! تو هفت رنگ منی ، انتهای چشمانم نزول آب ز من ، وحی آفتاب ز تو بمان به راه غزل پا به پای ایمانم برای تو ، تویی که همیشه می مانی
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم اردیبهشت 1385ساعت 10:52 توسط ایلناز حقوقی |
|
|
تقدس زن از نگاه غزل زاده شد و مرد ز شوق ترانه گفت و پر از ارتفاع گندم شد بلند شد و به قد زمین رسید و بعد میان خلوت بی انتهای دل گم شد
غزل ، قصیده ، سپید و ترانه را با هم به چارچوب کشید و به طاق دل چسباند رسید تا به سر آغاز (( دوستت دارم )) نشست رو به تبسم و خنده را رویاند
چکاند ثانیه را روی باور ساعت خدا ، که (( مرد و زن )) را سرود و با هم خواند تپش تپش دل ساعت ، تپش تپش دل مرد و زن ، که تا ته ساعت کنار مردش ماند
... و آشنایی مرد و زن و زمین و بهشت دوباره می شود و باز هم ترانه ی مرد و حال ، این (( من و تو )) ، (( ما )) ، تقدسی دیگر خدا تقدس این قصه را تبسم کرد |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 10:34 توسط ایلناز حقوقی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم اردیبهشت 1385ساعت 15:41 توسط ایلناز حقوقی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم اردیبهشت 1385ساعت 15:35 توسط ایلناز حقوقی |
|
|
رفیق
غزل بخوان به نام دل ، به نام روز ما شدن به رغم وسعت قفس ، به حرمت رها شدن غزل بخوان ترانه ساز بی رقیب قصه ها ! به یاد آبی صفا ، به رنگ آشنا شدن در این هوای بی غزل خدای شعر من بمان برای سرخی وفا برای با خدا شدن عزیز بی بهانه ام به خانه ی دلم بمان بساز قلعه ای ز عشق به رسم با وفا شدن همیشه سبز باش و شاد ، رفیق چشم های من ! اصالت سیاه باش به رسم بی ریا شدن |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم اردیبهشت 1385ساعت 15:9 توسط ایلناز حقوقی |
|
|
رفوزه
دوباره درس دوباره من و شما استاد که عشق یاد شما را نمی برد از یاد دوباره حال و هوای کلاس و نمره و ترس قبول ماه ششم شد دلم و یا خرداد ؟ صدای ساعت دل لحظه های بی تابی دوباره دیدنتان در فضای چشم آباد نشسته بر لبتان خنده ها ی پنهانی همیشه قلب شما باد از دلم دل شاد صدای گرم شما ، مژده ی قبولی من قبول رد شده !!!! آری قبول بی ایراد بیا ! رفوزه ی چندین و چند ساله ی من ! بیا که صفر تو را باد و بی دوباره مباد ! دوباره سال دگر در کلاس عشق شما دوباره پیش شما ، با شما ، شما ! استاد
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم اردیبهشت 1385ساعت 12:26 توسط ایلناز حقوقی |
|
|
غزل ترین !
غزل ترین ! قدم زنان به خلوت دلم بیا بیا که بی قرار این تپش تپش شکفتنم مرا به لحظه ها ببر غزل ترین ترانه ام ! طنین گام های تو مرا ستاره می کند تو فصل قصه گفتنی تو بی کرانه ی همین شکفتنی صدا بزن مرا به رسم قصه ها صدا بزن مرا غزل ! که خط به خط پر از بهانه ی ترانه گفتنم تلنگری به من بزن که مشق عشق ، حک شود به روی لحظه های نو صدا بزن مرا ـ به نام کوچکم ـ همین برای ابتدای یک ترانه و غزل بس است |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم اردیبهشت 1385ساعت 12:10 توسط ایلناز حقوقی |
|
|
همین دیروز ... همین دیروز که ـ مانند همیشه ـ به شکوهمندی کوه در دلم ایستاده بودی .... همین دیروز که چشمانت می تابید ودست هایت ستاره بر سرم می ریخت ... همین دیروز مانند هر روز مثل همیشه تکرار می شود و این ... و این ، همین تکرار ، زیباترین و با شکوه ترین من است نه.....! زیباترین ما (( تو اون کو ه بلندی که ... )) این شعر نیست ، اتفاق است
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم اردیبهشت 1385ساعت 11:43 توسط ایلناز حقوقی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
قرار هست بیایی و سقف چکه کند ...
|
| پیوندهای روزانه |
|
همین دیروز آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1387 مرداد 1386 اردیبهشت 1386 اسفند 1385 آذر 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 |
| آرشیو موضوعی |
|
تبسم عشق روی این لحظه های تازه نفس ... |
|
RSS
|