تبليغاتX
شاه سیب
اشعار و نوشته های ایلناز حقوقی تخلص : باران

سال نو مبارک

 

 

به نام مهربان ترین

 

 

 

 

 

بوسه های شیشه ای

 

انگار سال هاست که در من تنیده ای

انگار جای قلب تو در من تپیده ای

انگار کودکانه ترین خنده ی مرا

با چشم های تیله ای ات سر کشیده ای

با بوسه های شیشه ای ات از تمام ِ من

لی لی کنان به خانه ی قلبم پریده ای...

در این حریم ِ امن بمان و خدای باش...

هرگز چنین خدا شدنی را ندیده ای ...

لبخند ِ چشم های تو پیغمبر ِ من است

با وحی ِ دست هات مرا آفریده ای...

از آسمان ِ چشم ِ تو خورشید می چکد

انگار آرزوی مرا خواب دیده ای ...

... شهزاده می شوی و می آیی و می بَری

همراه خود مرا دَم ِ صبح ِ سپیده ای...

در بازوان ِ گرم ِ تو ، من زنده می شوم

- این قلعه های امن که بر من کشیده ای- ...

... پیغمبری ... خدای منی ... شاهزاده ای ...

حتی به جای قلب ، تو در من تپیده ای ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 فروردین1388ساعت 19:21  توسط ایلناز حقوقی | 
 

سلام ... بالاخره پس از مدت ها رکود ، این غزل مثنوی به لطف خدا به دنیا اومد ... قدم دخترم (( غوغا )) مبارک...

غوغا

مثل یک آتشفشان وقتی که غوغا می کند

وقتی اسرار  ِ زمین را گرم، افشا می کند

مثل خورشیدی که در قلب ِشبی پُر رنگ و تلخ

می چکد آرام و طعم ِ صبح بر پا می کند

مثل لبخند ِ تَری بر چهره ی خشک کویر

مثل د ستی گرم در دستان ِعشقی سردسیر

مثل یک خط  دوستت دارم  نوشتن بر درخت

مثل انشای غزل با واژه چینی های بخت

مثل برق ِآسمان در لحظه ی عاشق شدن

مثل (( بارانی )) که مشت ِ عشق را وا می کند،...

... باز هم تعبیر  ِ تو در دست هایم می تپد

می نشیند در غزل، خود را تماشا می کند

قاب می گیرم تو را در چارچوب دفترم

می تکانی عشق را بر سطر سطر ِ باورم

می رسی... می خوانی و می رقصم و می رقصم و ...

رقص ِ احساس ِ مرا شعر ِ تو معنا می کند

معرکه می گیری و در ناگهانی می تپی

مثل یک آتشفشان وقتی که ...

+ نوشته شده در  جمعه 19 مرداد1386ساعت 12:58  توسط ایلناز حقوقی | 

گره بزن به نام دل مگر که بخت وا شود

غریبه ی نگاه تو دوباره آشنا شود

ز تار و پود این گره بباف خنده ای ز نو

که وصله وصله های غم ز قلبمان جدا شود

گره بزن به سبز این دقیقه های نو قدم

قرار و قول تازه ای که عشق،... نخ نما شود

گره بزن تو را به من، بدوز روز را به شب...

ببخش ماه را به مهر... تا که ما بنا شود

هزار و سیصد و ...من و ... هزارها هزار... تو ...

بخوان... (( مقلب القلوب ...)) تا غزل به پا شود ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 اردیبهشت1386ساعت 12:48  توسط ایلناز حقوقی | 
... قبول نیست ... من و دَه ؟ منی که استعداد...

... نداشتم و ندارم برای دَه ... ای داد!! ...

من و قبولی خرداد ؟ !! اشتباه شده است

تمام برگه ام از جای خالی و ایراد ...

پُر است ... بار دگر، جان من! نگاه کنید ...

رفوزه ام نه ؟ رفوزه ... رفوزه ام استاد ...

دلم دوباره تلو می خورد به چشم شما

مباد آن که بیفتد ز چشمتان و مباد ...

... که اعتراض مرا رد کنید و ده بدهید ...

مرا رفوزه کنید و مرا دهید به یاد ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 اسفند1385ساعت 11:9  توسط ایلناز حقوقی | 
و بالاخره احداث شد ...

 

... اما هنوز هم تو برایم قلندری

از شاه بیت های غزل هم تو سرتری

رعدی بزن گرفته ازین مبهم سکوت

قلبی که می تپد به تپش های آخری

برج نزول حادثه ی آب می شوم

برج نزول حادثه ام را کبوتری

دیگر به چشم های خودت شک نکن عزیز!

برقی بزن بسوز همه خشکی و تری

این رعد و برق هست مرا نیست می کند

این هست غم نشین مه آلود دختری

با دلخوشی آمدن شهسوار مرد

آقا! مرا سوار بر اسبت نمی بری ؟

... آب از سر حضور تو در کوچه ها گذشت

از این دو چشم خیس نباید که بگذری ...

 

  

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 مهر1385ساعت 15:47  توسط ایلناز حقوقی | 
قرار هست خدا گریه را ز ما بکَند

ـ مگر که وصله ی نا جور را خدا بکَند

قرار هست بیایی و سقف چکه کند

و سیل خانه اندوه را ز جا بکَند

قرار هست که طوفان شوی و سر برسی

ـ مگر که فاصله را از زمین بلا بکَند

خدا کند که بهار آفت دلم باشد

و میوه میوه ی غم را ز شاخه ها بکَند

... و از طراوت لبخند جامه می دوزم

قرار هست خدا گریه را ز ما بکَند

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 شهریور1385ساعت 9:35  توسط ایلناز حقوقی | 
اما هنوز هم تو برایم قلندری

از شاه بیت های غزل هم تو سرتری ...

رعدی بزن دلم گرفته ازین مبهم سکوت

رعدی بزن تقدس این شعر آخری ...

ـ شاید   ....   در دست احداث! ـ

تا بعد

+ نوشته شده در  شنبه 21 مرداد1385ساعت 10:54  توسط ایلناز حقوقی | 
دشتم هوای سبز تو را می کنم و تو

هی طعنه می زنی که: کویری، بدون آب

باشد قبول، هر چه تو گویی بر این کویر

حداقل ز خاطر خورشیدی ات بتاب

 

پروانه ام به گرد گل یاس دست تو

اما شمیم پاک خودت را به دست باد

می بخشی و به بال و پرم چنگ می زند

بادی که می زند به زمینت مرا ز یاد

 

هستم هنوز رو به شب چشم های تو

اما ستاره های تو چشمک نمی زنند

در خلسه ای عمیق فرو رفته ای عزیز !

برگرد! چشم های تو هم سایه ی منند

 

... اینجا گرفته است هوا، ابری است دل

(( باران )) نمی زند نفس ابری مرا

رعدی بزن صمیمی آبی! بزرگ ابر!

تر کن گلوی خشک کویری قصه را ...

 

اینجا گرفته است هوا، ابری است دل...

حتی هنوز خواب تو می بیند آسمان

تعبیر چیست خواب تو دیدن؟ سراب آب!

تقدیر نیست سبز شدن در هوایتان

+ نوشته شده در  شنبه 21 مرداد1385ساعت 10:44  توسط ایلناز حقوقی | 
... و فال ها که هنوزم بدند ... اما نه !

تو را نمی دهم از دست محض بدها ... نه

به چشم این من در پرسه های کوچه ی خواب

تویی تو با همه ی خستگی ت ... رویا نه

چه فرق می کند حتی اگر که بد باشند

هزار بار همین فال ها ... نه آقا ؟ نه ؟

غرور نه ... ( من ) و ( تو ) نه ... سکوت پنجره نه

و هر چه بد نه ... فقط خوب ها ... فقط ما نه ؟

... کنار قایق خشکی نشسته ی شعرم

تو باش با همه ی تشنگی ت ... دریا نه

... و فال می شود این خوب ... زیر سایه ی ما

به هست و می شود آری ... به شک و آیا نه

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 مرداد1385ساعت 18:52  توسط ایلناز حقوقی | 
نشکن

تو را به هستی پروانه، یاس را نشکن

برنده ایم، شش آورده تاس را نشکن

فقط کمی به درو مانده محض آن همه شوق

که کاشتیم، عجولانه داس را نشکن

سپاس آمدنت را هزار سجده زدم

نرو ! گناه نکن ! این سپاس را نشکن

ببین که برگ برنده به دست ماست هنوز

تو را به حرمت بی بی ت، آس را نشکن

خدای نیمه شب چشم های من شده ای

تقدس نفس این قیاس را نشکن

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 تیر1385ساعت 17:26  توسط ایلناز حقوقی |