تبليغاتX
شاه سیب
اشعار و نوشته های ایلناز حقوقی تخلص : باران

بیراهه که می روی ـ به ترکستانت ـ،

از من که دریغ می کنی دستانت،

اسفند که می شوی به وقت مرداد،

آفات که می زنی به تاکستانت،

انگار که بی فصلی وانگار گم است

در چشم زمستان تو تابستانت...

آتش که نمی زنی نگاه من را

ققنوس پریده رنگ آه من را

انگار از افسانه شدن می ترسی

با حادثه هم خانه شدن می ترسی

با حادثه خو بگیر! بیرون سرد است

در ثانیه جا نمان! زمان نامرد است

برگرد به سرزمین شاهنشاهیت

با عشق بگو به رستم دستانت

دارند به ایران دلم می خندند

بر، گرد دلم حصار غم می بندند

برگرد نجاتم بده از تنهایی

در خاطر من هنوز شاهنشاهی

بر پا بکن از دوباره تابستانت

دستان مرا بگیر در دستانت

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 19:42  توسط ایلناز حقوقی | 
 

سلام ... بالاخره پس از مدت ها رکود ، این غزل مثنوی به لطف خدا به دنیا اومد ... قدم دخترم (( غوغا )) مبارک...

غوغا

مثل یک آتشفشان وقتی که غوغا می کند

وقتی اسرار  ِ زمین را گرم، افشا می کند

مثل خورشیدی که در قلب ِشبی پُر رنگ و تلخ

می چکد آرام و طعم ِ صبح بر پا می کند

مثل لبخند ِ تَری بر چهره ی خشک کویر

مثل د ستی گرم در دستان ِعشقی سردسیر

مثل یک خط  دوستت دارم  نوشتن بر درخت

مثل انشای غزل با واژه چینی های بخت

مثل برق ِآسمان در لحظه ی عاشق شدن

مثل (( بارانی )) که مشت ِ عشق را وا می کند،...

... باز هم تعبیر  ِ تو در دست هایم می تپد

می نشیند در غزل، خود را تماشا می کند

قاب می گیرم تو را در چارچوب دفترم

می تکانی عشق را بر سطر سطر ِ باورم

می رسی... می خوانی و می رقصم و می رقصم و ...

رقص ِ احساس ِ مرا شعر ِ تو معنا می کند

معرکه می گیری و در ناگهانی می تپی

مثل یک آتشفشان وقتی که ...

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 12:58  توسط ایلناز حقوقی | 

گره بزن به نام دل مگر که بخت وا شود

غریبه ی نگاه تو دوباره آشنا شود

ز تار و پود این گره بباف خنده ای ز نو

که وصله وصله های غم ز قلبمان جدا شود

گره بزن به سبز این دقیقه های نو قدم

قرار و قول تازه ای که عشق،... نخ نما شود

گره بزن تو را به من، بدوز روز را به شب...

ببخش ماه را به مهر... تا که ما بنا شود

هزار و سیصد و ...من و ... هزارها هزار... تو ...

بخوان... (( مقلب القلوب ...)) تا غزل به پا شود ...

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 12:48  توسط ایلناز حقوقی | 
... قبول نیست ... من و دَه ؟ منی که استعداد...

... نداشتم و ندارم برای دَه ... ای داد!! ...

من و قبولی خرداد ؟ !! اشتباه شده است

تمام برگه ام از جای خالی و ایراد ...

پُر است ... بار دگر، جان من! نگاه کنید ...

رفوزه ام نه ؟ رفوزه ... رفوزه ام استاد ...

دلم دوباره تلو می خورد به چشم شما

مباد آن که بیفتد ز چشمتان و مباد ...

... که اعتراض مرا رد کنید و ده بدهید ...

مرا رفوزه کنید و مرا دهید به یاد ...

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 11:9  توسط ایلناز حقوقی | 
 

نکبت گرفته است تمام قبیله را

دارند بین غمزده ها جار می زنند :

فردا به وقت خنده ی تلخ سپیده دم

سردارهای عاطفه را دار می زنند

 

وحشت به چشم های زمان رخنه کرده است

فریاد های ثانیه بیداد می کند

شمع نگاه خاطره خاموش می شود

پس لرزه های سایه ، غم آباد می کند

 

...یک ماه پیش قافله ای از دیار آه

بر سرزمین خاطرمان سلطه کرده است

یک ماه پیش قبله ی ما را ربوده اند

دین را به ترس داده و گشتیم غم پرست ...

 

... حالا به دور قلعه ی قلب من و شما

سربازهای غصه به یغما نشسته اند

شهزاده ام ! قلندر مغرور من ! ببین !

چشمان بی قرار من از گریه خسته اند

 

فردا بگو نیاید و در عمق چشم هات

شب را بگیر و حبس کن و روز را بکش

این التماس آخر دستان ماه توست

در این سیاه مرگ نشین ستاره کش

 

دیوارهای شیشه ای قلعه محکم است

بانو ! نترس ! شاه تو پیروز می شود

سردارهای عاطفه آزاد می شوند

شب های بی ستاره ی ما روز می شود

 

با من برقص و دست به دستان عشق ده

بانو ! بخند ! خنده ی تو مرگ غصه هاست

شمع نگاه خاطره در چشم های توست

این قلعه از نهایت عشق تو پا به جاست ...

 

... دارند در قبیله ی ما جار می زنند

پیروزی تبسم این عشق کهنه را

با هم به سجده های غزل تکیه می دهیم

پشت سر وضوی نگاه عزیز ما

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 14:54  توسط ایلناز حقوقی | 
و بالاخره احداث شد ...

 

... اما هنوز هم تو برایم قلندری

از شاه بیت های غزل هم تو سرتری

رعدی بزن گرفته ازین مبهم سکوت

قلبی که می تپد به تپش های آخری

برج نزول حادثه ی آب می شوم

برج نزول حادثه ام را کبوتری

دیگر به چشم های خودت شک نکن عزیز!

برقی بزن بسوز همه خشکی و تری

این رعد و برق هست مرا نیست می کند

این هست غم نشین مه آلود دختری

با دلخوشی آمدن شهسوار مرد

آقا! مرا سوار بر اسبت نمی بری ؟

... آب از سر حضور تو در کوچه ها گذشت

از این دو چشم خیس نباید که بگذری ...

 

  

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت 15:47  توسط ایلناز حقوقی | 
قرار هست خدا گریه را ز ما بکَند

ـ مگر که وصله ی نا جور را خدا بکَند

قرار هست بیایی و سقف چکه کند

و سیل خانه اندوه را ز جا بکَند

قرار هست که طوفان شوی و سر برسی

ـ مگر که فاصله را از زمین بلا بکَند

خدا کند که بهار آفت دلم باشد

و میوه میوه ی غم را ز شاخه ها بکَند

... و از طراوت لبخند جامه می دوزم

قرار هست خدا گریه را ز ما بکَند

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 9:35  توسط ایلناز حقوقی | 
اما هنوز هم تو برایم قلندری

از شاه بیت های غزل هم تو سرتری ...

رعدی بزن دلم گرفته ازین مبهم سکوت

رعدی بزن تقدس این شعر آخری ...

ـ شاید   ....   در دست احداث! ـ

تا بعد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 10:54  توسط ایلناز حقوقی | 
دشتم هوای سبز تو را می کنم و تو

هی طعنه می زنی که: کویری، بدون آب

باشد قبول، هر چه تو گویی بر این کویر

حداقل ز خاطر خورشیدی ات بتاب

 

پروانه ام به گرد گل یاس دست تو

اما شمیم پاک خودت را به دست باد

می بخشی و به بال و پرم چنگ می زند

بادی که می زند به زمینت مرا ز یاد

 

هستم هنوز رو به شب چشم های تو

اما ستاره های تو چشمک نمی زنند

در خلسه ای عمیق فرو رفته ای عزیز !

برگرد! چشم های تو هم سایه ی منند

 

... اینجا گرفته است هوا، ابری است دل

(( باران )) نمی زند نفس ابری مرا

رعدی بزن صمیمی آبی! بزرگ ابر!

تر کن گلوی خشک کویری قصه را ...

 

اینجا گرفته است هوا، ابری است دل...

حتی هنوز خواب تو می بیند آسمان

تعبیر چیست خواب تو دیدن؟ سراب آب!

تقدیر نیست سبز شدن در هوایتان

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 10:44  توسط ایلناز حقوقی | 
... و فال ها که هنوزم بدند ... اما نه !

تو را نمی دهم از دست محض بدها ... نه

به چشم این من در پرسه های کوچه ی خواب

تویی تو با همه ی خستگی ت ... رویا نه

چه فرق می کند حتی اگر که بد باشند

هزار بار همین فال ها ... نه آقا ؟ نه ؟

غرور نه ... ( من ) و ( تو ) نه ... سکوت پنجره نه

و هر چه بد نه ... فقط خوب ها ... فقط ما نه ؟

... کنار قایق خشکی نشسته ی شعرم

تو باش با همه ی تشنگی ت ... دریا نه

... و فال می شود این خوب ... زیر سایه ی ما

به هست و می شود آری ... به شک و آیا نه

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 18:52  توسط ایلناز حقوقی | 
نشکن

تو را به هستی پروانه، یاس را نشکن

برنده ایم، شش آورده تاس را نشکن

فقط کمی به درو مانده محض آن همه شوق

که کاشتیم، عجولانه داس را نشکن

سپاس آمدنت را هزار سجده زدم

نرو ! گناه نکن ! این سپاس را نشکن

ببین که برگ برنده به دست ماست هنوز

تو را به حرمت بی بی ت، آس را نشکن

خدای نیمه شب چشم های من شده ای

تقدس نفس این قیاس را نشکن

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 17:26  توسط ایلناز حقوقی | 
سلحشور

سردارهای باور من مست می شوند

روزی که لشکر نفست می رسد ز راه

عطر است در کلام شما شهسوار مرد ؟

یا این که جادویی است در آن چشم بی گناه ؟

 

با جنگ تن به تن به سراغم بیا که من

آزاد هستم از همه سربازهای دل

با لشکر طلوع تو پیکار می کند

شب های پر ستاره ی بی انتهای دل

 

آتش به جان قلعه ی غم می زنی و باز ...

انکار می کنم که به قلبم رسیده ای

تسلیم حرمتت شده خاتون شرم من

از چلستون حرمت آقا تپیده ای ؟

 

عشق حماسی تو دلم فتح می کند

 ـ این سرزمین قاف نشین قدیم را ـ

شهزاده ی نگاه تو تاراج می برد

بانوی چشم های من پر ز بیم را

 

تا چشم کار می کند اینجا قلندر است

ـ سربازهای قافله سالار یاد تو ـ

راه گریز نیست اسیرم و رهسپار

در بند دست هات به تالار یاد تو

 

دف می زنند ثانیه های غرور تو

اینجا چهلچراغ غرور تو روشن است

بر استواری نفست تکیه می دهد

احساس تازگی غریبی که در من است

 

آباد می کنی همه دنیای قلب من

ـ این سرزمین که فتح نگاه تو شد ـ  وبعد ...

از مرزهای خستگی اش می رهانی و

پیوند می دهیش به دنیای خود و بعد ...

 

هم رقص تار شادی خود می کشانیم

در محضر بزرگ سلحشور قصه ها

هم پای پای کوبی پیروزی توام

گرمم ز مست عشق سلحشورمان ، خدا

 

این سرگذشت ماست شهنشاه باورم

فصلی ز سر نوشت که می خواندش خدا

تا انتهای قصه اسیرم کن و ببر

در قصر چشم هات همیشه و پا به پا

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 13:12  توسط ایلناز حقوقی | 
 (دو چکه سیب )

سلام ... صبح به خیر ... حالتان خوش است آقا ؟

جسارت است ... ولی ... می دهید دست آقا ؟

خوش آمدید دلم سفره پهن کرده کمی ...

ز باغ چشم شما سایه رهن کرده کمی ...

... کمی غزل و کمی نان نبض پنجره ها

و چای داغی شیرین ترین خاطره ها

دو چکه سیب ز شوق گناه (( بارانی ))

و یاس های لبالب ز عطر مهمانی

شمیم خنده که در خاطر فضا مانده

و رد عشق که در چشمتان به جا مانده

چقدر دست به دست دقیقه ها دادیم

چقدر خاطره از انتظار ما مانده ...

چقدر گریه کشیدیم روی خنده ی ماه

چه سایه های غریبی ز گریه ها مانده ...

... و حال ... گریه کدام است ؟ ... خنده کن آقا !

کنون که رو به شما دست هام وا مانده

کنون که نیمه شب است و ... غزل رسیده ز راه

چه خنده های قشنگی کشیده ایم به ماه

چه لحظه های بزرگی ... من و شما و خدا

و لحظه های پس از این که می رسد با ما ...

... عجب شبانه ی داغی که سر نمی رود و ...

سه نقطه بار ... شبانه به انتها مانده ...

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 11:47  توسط ایلناز حقوقی | 
سلام به همه ي هم دل ها و هم زبان هاي دل باران

دوستان پرسيده بودند : آفتاب كن يعني چه ؟

آفتاب كن يه باوري فراتر از طلوع كردنه

وقتي مي گن طلوع كن معلوم نيست كه آفتاب هم در مي ياد  يا نه

يعني اين كه ممكنه خورشيد طلوع كنه ولي آفتاب نكنه ممكنه بره پشت ابر و آفتابي در كار نباشه

اما وقتي كه خورشيد يا عشق(   كه منظور هم همين عشقه ) آفتاب كنه حتما همه جا روشن ميشه

اميدوارم ابهام دوستان عزيزم رفع شده باشه

تا بعد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 12:36  توسط ایلناز حقوقی | 
 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 13:35  توسط ایلناز حقوقی | 
بر گرد

دلم شکست ولی ... آفتاب کن برگرد

ستاره هست ولی ... آفتاب کن برگرد

نذار بی کس و تنها ... نذار خسته شوم

غزل گسست ولی ... آفتاب کن برگرد

شبیه خستگی پیچکم که بر تن آب

ترانه بست ولی ... آفتاب کن برگرد

ز بی بهانگی دوست داشتن آقا !

فضا پر است ولی ... آفتاب کن برگرد

... و شب که سایه گه ام شد دوباره تب کردم

دلم شکست ولی ... آفتاب کن برگرد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 13:25  توسط ایلناز حقوقی | 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

قصه گو

یک قصه ی قدیمی و یک دفتر سپید

از با تو پر زدن به شبستان باورم

فصلی دگر نوشته شده از سکوت ما

فصلی سپیدتر ز ورق های دفترم

 

یک قصه ی قدیمی و یک قصه گوی پیر

با چشم های خسته ز تکرار فاصله

مشتاق فصل آخر و پایان فصل غم

فصلی ز شادی و سخن و شور و هلهله

 

هی قصه گوی پیر به ساعت نگاه کرد ...

پس کی تمام می شود این شام رو سیاه

کی می دمد سپیده ی بخت تو ، نازنین ؟

کی می رسد به مهر ، خدایا ! نگاه ماه

 

چشمان پیر بسته شد و سوی خواب رفت

شاید که سوی چشم من آرد کمی ز خواب

غافل از این که اول این قصه خواب را

از چشم های خسته ی خود کرده ام جواب

 

ساییده می شود نگه سنگی زمان

بر روی ساعتی که ز تکرار خسته است

یک ذره نور نیست در این ظلمت سکوت

انگار نور هم دگر از غم شکسته است

 

کم کم به خواب می رود حتی نگاه شمع

چیزی دگر نمانده به پایان روشنی

هم رنگ سر نوشت شب و قصه می شوم

بی هیچ صبح صادق و بی هیچ روزنی

 

کم کم امید از دل من محو می شود

حتی دگر ز اشک نشانی نمانده است

اما ، نه !... ناگهان به خودم بانگ می زنم :

دست ترانه را که دگر غم نخوانده است

 

با قدرتی شکفته ز دامان اشتیاق

از ابتدای دفتر دل تا نهایتش

یک جمله می نویسم و فریاد می زنم :

نفرین به غم ! سکوت ! به آغاز و غایتش !

 

کم کم سیله می شود آن دفتر سپید

از جمله ی : ( من و تو به خورشید می رسیم )

کم کم سپید می شود این شام سر نوشت

تا روشنای چشمه ی امید ، می رسیم

 

بیدار شو تمام شد آن شام رو سیاه

فصلی دگر بخوان تو ز آغاز ما شدن

ای قصه گو ! جوان شدنت را نظاره کن

طرحی بزن همیشگی از نام او و من

 

ای عشق ! قصه گوی من و سرنوشت من !

(( بارانی )) از سرای محبت به شب ببار

بر پا کن از حرارت دل ها ،  قیامتی

دستان مهر را تو به دستان مه سپار

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 13:6  توسط ایلناز حقوقی | 
خدا

دیشب دوباره خواب تو را دیدم وخدا ...

دیشب ستاره های تو را چیدم و خدا ...

صدها هزار بار کشیدم تو را و بعد ...

هی دزدکانه عکس تو بوسیدم و خدا ...

از لابه لای پچ پچ (( باران )) و آفتاب

هفت قشنگ نام تو دزدیدم و خدا ...

از دل خوشی شاپرک و یاس و اطلسی

دیروز عطر دست تو بوییدم و خدا ...

بر بی قراری غزلم ، بر خماری اش

مست شراب ناب تو پاشیدم و خدا ...

با چنگ و دفّ آمدنت  ـ گام های تو ـ

شب تا سحر ز شوق تو رقصیدم و خدا ...

امشب خدا معبّر خوابم شد ، آمدی

از عمق لحظه ای که نفهمیدم ... و خدا ...

من را به چشم های تو آقا ! سپرده است

دست همان که باز سراییدم و خدا ...

امشب میان معرکه ی واژه و غزل

تا انتهای راه تو را دیدم و خدا

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 15:51  توسط ایلناز حقوقی | 
 
+ نوشته شده در  شنبه ششم خرداد 1385ساعت 12:11  توسط ایلناز حقوقی | 
شب

همین که بغض می شود سکوت های های من

دوباره خواب می شود پناه گریه های من

دوباره شانه های شب به من پناه می دهد

سلام می دهم به او که گشته هم صدای من

سکوت و انزوای شب به جای خواب های خوش

 و قلب تب که می تپد برای انزوای من

میان دست های ما اگر نبود فاصله

نگاه مهربان شب نمی شد آشنای من

من و شب و ستاره ها و ماه و نبض ساعتم

نشسته ایم منتظر به یاری خدای من

من و شب و ستاره ها و چشم های منتظر

که رد شود ستاره ای و بشنود دعای من

تگاه ماه در پی ات به هر کجا قدم زنان

که بی تو پادشاه غم دوباره شد گدای من

قدم بنه به خلوتم شبی و با خودت بیار

سبد سبد ز خنده های غم شکن برای من

شروع دل نشین من ! طلوع کن که بشکند

 بلور اشک ها و خاطرات بی بهای من

بیا به وقت صبحدم طلوع با تو دیدنی است

بیا به کوچه های شب دوباره پا به پای من

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم خرداد 1385ساعت 10:54  توسط ایلناز حقوقی | 
... سر این پیچ

سر این پیچ تو هستی و خدا هست  و من ...

سایه ات روی سر ثانیه ها هست و من ...

می تپم باز غزل ... وااااااای ! غزل آمده است !

باز هم محشر چشمان شما هست  و من ...

آبی معرکه تان را نفسم تازه شده است

غزل از دیدنتان سر به هوا هست  و من ...

عطر رز ،  عطر خدا ، آمدنت با (( باران ))

آفتاب نفست ، هفت به پا هست و من ...

... و من از آمدنت ماندنی شعر شدم

شعر خوش آمد آبادی ما هست و من ...

... و تپش های دل و ساعت و (( باران )) و غزل

سر این پیچ تو هستی و خدا هست و من

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 8:41  توسط ایلناز حقوقی | 
سیب سرخ

یک ((ما )) دمید در دل آن روزگار سرد

پروردگار عشق ، خداوند زن و مرد

یک صحنه ی نبرد و شیطان و سرنوشت

یک(( سیب سرخ )) ، ((آدم و حوا)) ، گناه زرد

آدم، نزول عشق و کاشانه ی زمین

بار امانتی که فقط ((ما)) قبول کرد

حوا از انتهای طراوت شکفته شد

آمد ((غزل)) چکاند به روی ضماد درد

شیطان شکست خورد ، خدا عشق آفرید

یک ما برنده بود در آن صحنه ی نبرد

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 8:15  توسط ایلناز حقوقی | 
سلام دوستان بسیار خوبم

از بازدیدها و سر زدن هایتان بی نهایت سپاس گزارم

لطف کنید و از نوشته های پیشین من نیز دیدن کنید

منتظر قدم های نابتان هستیم ( من و دل )

تا بعد

+ نوشته شده در  شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 9:56  توسط ایلناز حقوقی | 
تیله

بنشین کنار کودکی لحظه های شعر

بنشین ، خدا هنوز دو تا دوست داردم

با تیله های رنگی شش پر بیا و بعد

بنشین که تیله های خدا دوست داردم

 

آقا ! مداد رنگی من را ندیده ای ؟

دیروز روی طاقچه بود و کنار یاس

دیروز که کشیدمت اندازه ی دلم

دیروز که دمید ز عطرت ، بهار یاس

 

مشق شبم تمام شده ، خوش خط و تمیز

نام تو بود سر خط خط های دفترم

هی خط به خط نوشتمت آقا به رنگ سرخ

هی خط به خط نوشتمت آقا ، به باورم

 

... اینک نشسته ای و همیشه خدای ما

با تیله های رنگی تو دوست داردم

رد می کند ز زیر نگاه غزل و بعد ،

دست همین دو تیله ی تو می سپاردم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 14:22  توسط ایلناز حقوقی | 
لکنت

غزل صداقت احساس می شود وقتی ...

دلم شکوه گل یاس می شود وقتی ...

تو را در آینه باران لحظه می بینم ...

نگاه پنجره الماس می شود وقتی ...

برای از تو سرودن قلم دوباره ز شوق

دچار لرزه و وسواس می شود وقتی ...

و ... وااااای ... قافیه ها هم دوباره تب کردند...!!!

ردیف و قافیه آماس می شود ... وقتی ...

و ... من ... من ... آه ... من ... آقا ! دوباره این لکنت !

غزل صداقت احساس می شود ... وقتی ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 11:52  توسط ایلناز حقوقی | 

 مهر

با چهره ی عشق و مهر لبخند بزن

هفتینه ترین سپهر ! لبخند بزن

پاینده ترین رفیق مرداد دلم

پرورده ی ماه مهر  !  لبخند بزن

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 9:44  توسط ایلناز حقوقی | 

خدا

پر از طلوع تبسم تو را نوشت خدا                                   

 به رنگ دانه ی گندم تو را نوشت خدا   

هزار بار پیاپی مرا نوشت و باز

برای بار هزارم تو را نوشت خدا

 

کشید یک زن و یک مرد هم سرشت خدا  

 به راه کرد مرا با تو تا بهشت خدا

شروع قصه ز چشمان مرد بود و زن                                      

 رساند قصه ی ما را به سرنوشت خدا

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 9:41  توسط ایلناز حقوقی | 
آغاز

یک فصل ،  (( سیب )) آدم ، یک فصل عاشقانه

آغاز آشنایی با کم ترین بهانه

یک آسمان شقایق ، یک دشت پر ستاره

یک بی کران احساس ، آغاز بی دوباره

آغاز رویش گل با بوسه های شبنم

یک آشیان خاکی با خنده های نم نم

ناگه طلوع یک برق در چشم های آدم

وان گه صدای یک رعد تا بی کران عالم

رعدی ز قلب آدم از شوق دیدن او

آری بهانه ، دل بود در آفریدن او

در لحظه های دیدار قلبش به نام اوشد

 (( حوا )) غزل سرود و((  آدم ))  کلام او شد

ایزد چنین رقم زد سر فصل بودن ((  ما ))

حتی فرشته کف زد محض سرودن ما

یک رعد و برق ساده یعنی شروع  (( باران ))

یعنی ولادت (( دل )) یعنی شروع  (( انسان ))

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 9:34  توسط ایلناز حقوقی | 

سه نقطه

همین تقدس قلبی میان مسجد ایمان

همین تبلور هفتی ز آفتاب و ز (( باران ))

همین تبسم عشقی همین نهایت باور

همین طلوع رسیدن ز آفتاب وفا ،تر

همین شروع بهاری که می رسد ز غزل ها

ز جاده های من و تو که می رسد به ده ما

همین بلند نشینی بزرگ مرد نگاهم

ستاره پرور نوری و سایه پرور ماهم

شمیم یاس غزل ساز شعرهای منی و

برای باور آغاز ابتدای منی و

قسم به حرمت دستات دوست دارمت آقا

مرا ببر تو به همرات دوست دارمت آقا

نشان سرخ وفایی وآشنای خدایی

تو اعتبار درختی تو بیش از این همه هایی

همین که ثانیه آغاز با تو بودن من شد

همین که مثنوی تو پل سرودن من شد

هزار و سیصد و هشتاد و پنج بار تو را من

نه !... قد حرمت هر دل که آفرید خدا من

قسم به زندگی آب دوست دارمت آقا

به قطره قطره ی مهتاب دوست دارمت آقا

شهاب می شود این شعر و آفتاب تویی تو

خمار می شود این من شراب ناب تویی تو

ادامه ی همه ی بیت های شعر تویی و

سه نقطه های من و انتهای شعر تویی و

سه نقطه ... حرمت عشقی سه نقطه ... باز سه نقطه ...

همین تبسم عشقی ... همین نیاز ... سه نقطه

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 11:40  توسط ایلناز حقوقی | 
رفوزه ( ۲ )

هنوز صفر هنوزم رفوزه ام استاد

هنوز این من و این نمره های رفته به باد

همان عقب نشین پریشان پر هیاهو ، من

همان که می شکند در سکوتتان فریاد

نه ، خسته نیستم از امتحان و نمره و درس

نه ، بلکه خسته ام از ترس برگه ی خرداد

بدون نمره ز چشمان درس می افتم

و با قبولی خرداد می روم از یاد

هنوز رد شده ی  امتحان سخت شمام

مرا قبول کنید ، نمره هر چه بادا ، باد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 11:37  توسط ایلناز حقوقی |